تبليغاتX
شب های روشن





















شب های روشن

اب اگرچه بي صداترين ترانه بود.... تشنگي بهانه بود

هروقت دلت گرفت ؛ هروقت آسمون برات مثل همیشه آبی نبود ؛ هر وقت احساس کردی داری زیر بار مشکلات خورد میشی ؛ هروقت حس کردی دیگه به درد هیچ کاری نمیخوری ؛
هروقت حس کردی که خیلی بی مصرف و پوچی
هروقت حس کردی خیلی تنها شدی ،
 
                                        به اون بالا نگاه کن
 
ته دلت با اون خلوت کن . اونی که همیشه همراهته ، ولی تو نمی بینیش .
اونی که همیشه مراقبته ولی تو بی خبری .
اونی که طاقت نمیاره تو یه گوشه غمگین بشینی .
اونی که فقط صفتش بخششه و سراسر صفاست .
به اونی فکر کن که برات بارون میفرسته تا تو زیر بارون قدم بزنی و تازه بشی .
به اونی فکر کن که هر روز رنگ آسمونو عوض میکنه تا برات یکنواخت نباشه
به اونی فکر کن که نمیزاره تنها بمونی .
از اون بخواه . فقط از اون کمک بگیر .
به چیزهای قشنگی که برات هدیه فرستاده فکر کن .
به پدر و مادر و دوستای خوبت .
 
    ببینم چند وقته به چشمای مادر و پدرت خیره نشدی ؟
چند وقته که صورتشونو نبوسیدی ؟
چند وقته که صداشون نکردی ؟
چند وقته که تنهایی  رو خودت برای خودت ساختی ؟
                                        
                                       بی حرکت نشستی !!
 
که چی بشه ؟
تا کی؟
تا خودت نخوای هیچوقت تغییری نمیکنی
تا خودت نخوای که به مشکلات غلبه کنی هیچ کس نمیتونه کمکت کنه .
پاشو .
یه یاعلی بگو و آستین هاتو بالا بزن .
پاشو به دورو برت خوب نگاه کن .
اینهمه قشنگی .
اینهمه زیبایی .
اینهمه کسانی که میتونی حداقل تنهاییتو با اونها قسمت کنی . اما تو نمی خوای .
تو میخوای فقط یه گوشه کز کنی و بگی این سرنوشت منه ؟
سرنوشت توی دستای من و توست .
سر نوشت با همت خودمون رقم زده میشه .
پاشو . وقت داره میگذره .
عمر رفته برای هیچ کس بر نگشته و برای تو هم هیچ وقت بر نمیگرده .
به مشکلات نیشخند بزن قبل از اینکه توی چنگالش اسیر بشی .
دستتو محکم به ریسمانی که خدا برات میفرسته گره بزن .
نترس
برو جلو
هر وقت از هر چیز ترسیدی برو سمتش .
برو توی دلش . ایتطوری دیگه ترس برات معنی نداره .
فقط بجنب .
                                              
                                            وقت کمه .
 
 اما اگه بخوای و همت کنی توی این وقت کم خیلی هم وقت زیاد میاری .
فقط پاشو .
زودتر .

+نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت12:19 بعد از ظهرتوسط دخترك | |

اگر روزی بشر گردی ،‌

ز حالم با خبر گردی ،

پشیمان می شوی از قصه ی خلقت ،

از این بودن ،

 از این بدعت ،

 خداوندا نمی دانی كه انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است ،

چه زجری می كشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است ...

                                                                                          ... شریعتی ...

+نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت2:41 بعد از ظهرتوسط دخترك | |

جمعه اخرين روز سال 87:

صبح پا شدم 2 تا ماكت درست كردم و ساعت 12 رفتم دانشگاه تا 2 منتظر استاد بوديم كه پيچوند

و نيومد.

اومدم خونه تا بريم خريد كه بالاخره ساعت 7 راه افتاديم رفتيم وسايل تزييني براي سفره هفت سين

گرفتيمو براي شهاب هم عيدي يه چتر كه خيلي خوشش اومده بود رو وقتي از فروشگاه اومديم

بيرون يواشكي  خريدم   بعد هم رفتيم ماهي قرمز خريديم با ميوه. ساعت 9:30 شب

رسيديم خونه و تند تند سفره هفت سين رو چيديم.كلي خوب شد... منم هي مي خواستم

برم حموم كه سال نويي تميز باشم كه بالاخره رفتمو بدو بدو اماده شديم برا سال تحويل ساعت 10:45

شب به وقت اينجا.

سر سال تحويل از خدا خواستم كه هميشه دور هم باشيمو سايه ي پدر و مادرم هميشه رو سرمون

باشه ، هر سه تا خواهرا و شهاب خوشبخت بشيم(البته برا من و شهاب كه زوده  ) ، تو درسام

موفق باشم، و ...

بعد هم كه ديگه تلفنا شروع شد كه خط هاي ايران كلا مشغول بودو نمي گرفت... ولي با خواهر اول و دامادمون حرف زديم كه كلي خوب بودو كلي خوشحالم كه امسال يه عضو جديد بهمون اضافه شده...

شنبه اولين روز سال 88:

صبح 9 پا شدمو همه چيو اماده كرديم...چون قرار بود همه بيان اينجا عيد ديدني... ديگه كلي خوش

گذشت به همه ولي من خيلي بهم خوش نگذشت... يه جوري بودم...از يه چيزي ناراحت بودم كه

خودم هم نمي دونستم چيه

ساعت 5:30 رفتيم عيد ديدني بعد هم ساعت هفت اقايون رفتن fire works ما هم رفتيم مهموني

خانوم هاي مسلمون كه كلي شاد شديم.

ديگه ادامه در روزهاي اينده



+نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت12:8 بعد از ظهرتوسط دخترك | |

+نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت11:4 بعد از ظهرتوسط دخترك | |

خدایا!

بنده ات از زمین می نویسد.

خدایا!

بنده ات می خواهد بگوید که مهربانتر از تو ندیده.

خدایا!

بنده ات قول می دهد تا آخر عمر جز در راه تو قدم برندارد.

خدایا!

بنده ات عاشقت است.

خدایا!

عشق بنده ات به تو در کلمات نمی گنجد.

خدایا!

بنده ات نمی داند چه کند که حق بندگی خدایی چون تو را به جا آورد.

خدایا!

بنده ات می تواند قول دهد لااقل کسی باشد که تو راضی باشی.

خدایا!

این بنده ات از زمین فریاد می زند که عاشقت است.

+نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت10:27 بعد از ظهرتوسط دخترك | |

دیشب برا خواهر دومی هم خواستگار اومد... پشت ایفون که دیدم کلی ذوق کردمو رفتم بهش گفتم وای خیلی خوبه... مبارکه... من پسندیدمش برات... خلاصه خیلی خوشحال بودم. امروز صبح هم زنگ زد مامان داماد اینده   ( شاید) که پسرشون بیاد  با خواهر دومی صحبت کنه.

خلاصه این دو جوان از ساعت 4:45  تا 7:15 بعدازظهر صحبت کردند و برداشت ما ( من و خواهر اولی و مامان ) که پشت صحنه بودیم این بود که حتما خیلی همدیگرو پسندیدن و کار تمومه...

داماد که رفت خواهر دومی خیلی خوشحال بود و اومد که برامون از سیر تا پیار حرفاشونو بگه... همه چی تا الان خوبه و تا الان هر دو خیلی راضین و ماجرا ادامه داره تا ببینیم تحقیقات چی میشه.

دیگه اینکه از احوالات بنده همین را بگویم که اعصاب ندارم ابدا و نمیخوام خواهرمو به این زودی از دست بدم.

 البته خواهر اولی که عقد کرد اینجوری نبودم...شاید به خاطر اینکه خیلی با هم جور نیستیمو اونم چند ساله که یه کشور دیگه درس میخونه و بهش زیاد وابسته نیستم... ولی خواهر دومی فرق داره... این مدت که اومدم ایران کلی با هم خوش گذروندیمو بیشتر به همدیگه نزدیک شدیم و من بیشتر از همه وقت قدر خواهرمو فهمیدم... یعنی باید اینقده زود از دستش بدم؟؟؟ نمیتونم تحمل کنم که اون با فکر کردن به یکی دیگه و ازدواج از من دور شه ...خیلی خودخواهم خودم می دونم

اخه من دیگه با کی درد ودل کنم... دیگه با کی برم تو خیابونا ولگردی با صدای بلند ضبط و پنجره ی پایین تو هوای سرد و دست من که از پنجره بیرونه و غرغرایی  که میگه دستتو بکن تو ...


+نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت1:44 قبل از ظهرتوسط دخترك | |

22 اذر وبلاگم یه ساله شد... چه زود گذشت...

اصلا میفهمی گذر زمانو... 1 سال گذشت... مثل برق 1 سال دیگه هم میگذره... 2 سال دیگه اگه خدا بخواد لیسانس میگیری... اصلا به من میاد دانشجو شده باشم....؟ لیسانس کجا بود حالا...


ایرانم... بعد 1 سالو 9 ماه ایرانم...

دلم تنگ نشده بود  وقتی اونجا بودم..ولی وقتی اومدم ایران فهمیدم چقدر دلم تنگ شده واسش... چقدر دیدن کوچه های اشنا.. ادمای اشنا...شلوغی ... حتی دیدن ماشینمون خوشحالم میکنه... چقدر حتی یه دور نیم ساعته با ماشین تو خیابونا حالمو جا میاره...

 داریم بعد 1 سالو 9 ماه همه خانوادمون دور هم جمع میشیم... خدایا چقدر داشتن پدر و مادرو خواهرو برادر خوبه...خدایا همیشه برام نگهشون دار...خدایا...

چقد درهم حرف زدم...


+نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت0:8 قبل از ظهرتوسط دخترك | |

بلاخره تعطيل شدم جمعه. باورم نميشه 1 سال از درسم تموم شد... چقدر زود گذشت...خيلي زود گذشت...اصلا اينجا روزا زود ميگذره...خيلي زود...
قرار بود كارمو 5شنبه تحويل بدمو تموم شه ولي نتونستم اتوكدمو تموم كنم برا همين جمعه قرار شد بدم...نمي دوني سر پرينت گرفتن چه بساطي بود..پرينتر كاغذ نداشت رفتم خريدم ولي پرينتر قفل بود... خلاصه اعصابم خرااااااااااب بود حسابي.... ريختمش رو سي دي گفتم هرچي شد به درك...
رفتم بذارم تو اتاق استادم...يهو ديدم هست...بهش توضيح دادم چي شده گفت اوكيه.... كلي خوشحال شدم و خندون برگشتم خونه...
شبم با بچه ها رفتيم بيرون... كلي فروشگاها رو برا كريسمس خوشگل كرده بودن...
شنبه كار خاصي نكردم ولي 1شنبه رفتيم خريد برا پرستو اينا سوغاتي خريدم با يه كيف خوشگل برا خودم...
ديگه اينكه جمعه عقد ميثم داداش مرسده است كه به همين مناسبت  مامان يه لباس خوشگل خريده برام. ميثم عين داداشمه.ايشالا خوشبخت شه...خودشم كلي خوشحاله..رفته بودم خونشون مي گفت: دخترك ديدي منم دارم داماد ميشم... گفتم:  اخي الهي... ايشالا خوشبخت شي....
ديگه اينكه بليت گرفتم برا ايران...خواهرمم كلي منتظرمه...
دلم تنگ شده برا ايران ولي اينجا رو هم دوست دارم مخصوصا الان كه بهاره و كلي قشنگ شده اينجا... نمي دونم دوست دارم برم يا بمونم...ولي فعلا كه دارم ميرم تا 2 ماهي بمونم...


+نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت12:9 بعد از ظهرتوسط دخترك | |

شب پنجشنبه- ساعت 12

واي مامان سرم داره مي تركه درسام مونده از مقاله 1600 كلمه ايم 200 كلمه مونده تازه كلي بايد روش كار كنم ... نمي خوام بيفتم. مقاله 750 كلمه ايمو حتي شروعم نكردم. من چه غلطي بكنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مامان: سرت برا اين درد مي كنه كه دانشگاه هيچي نخوردي. خب چرا چيزي نگرفتي بخوري؟؟
بابا سيب زميني خوردم......
مامان:سيب زميني هم شد غذا؟ خالا بيا شام بخور.چي مي خوري؟
فقط 2 تا نون تست و عسل.
مامان: فقط دو تا؟ همين كارا رو مي كني كه سرت درد مي گيره. حالا اگه اين سردرد روت نموند... ميگرن مي گيري دختر....
من:بابا مامان گير نده. حالا چون شمايي يه موزم مي خورم

جمعه صبح - ساعت 7

با بدبختي 400 كلمه از مقاله 750 كلمه ايمو نوشتمو همه رو ريختم رو يو اس بي و به سمت دانشگاه....
تو كتابخونه... 200 كلمه ديگه مي نويسمو ساعت مي ره رو 10.... بدو سمت كلاس...كجا؟؟؟ ساختمون 7...وايييييييي.
سر كلاس...همه عكسا به ديوارو بچه ها هم به طرز خدايي دارن توضيح ميدن... واي من اصلا از اين جنبه فكر نكرده بودم... موبايلم...ويبره...
مرسده: ...يه لحظه مياي اينجا؟ من به كمكت نياز دارم...
من:چي شده؟
مرسده:بدو بيا...
من:اومدم....

بازم كتابخونه... مرسده: ... من نميام سر كلاس..مي ترسم بد توضيح بدم ضايع شم...
من: بابا پاشو بيا...اوكيه...
مرسده: عمرا
من:پس من رفتم. دعا كن واسم

سر كلاس: استاد: كيا موندن؟
من: من موندمو يكي ديگه..
استاد: پاشو بيا ...
ميرم وسط كلاس در مورد چيزي كه انتخاب كردمو ساختمون تئاتر تو پكن توضيح ميدم..استاد چند تا سوال مي پرسه و مي شينم... از خودم راضي بودم...هول نشدم...

بازم كتابخونه-ساعت 1

من:مرسده من 200 كلمه ام مونده... تازه فهرست و اينا رو هم ننوشتم...
مرسده: واي من چي؟ من 400 كلمه ام مونده...با فهرست و اينا... دوستم كمكم كن...
من: از كيم كمك مي خواي اخه....:)
مرسده: تو چي نوشتي تو پاراگراف اول بگو يه كم عوضش كنم منم بنويسم...
من: .... حالا تو هم پاراگراف اخرتو بخون ....

ساعت 3:30

من: واي مرسده....
مرسده: مي دونم دوستم..منم مثلا توام...
امير مياد يهو.... سلام دوستان...چتونه شما؟
ما: واي امير داريم مي ميريم.....
امير: اوكي پس من مي رم به كارتون برسين....خدافظ
ما: خدافظ

ساعت4

من: واي بدو مرسده...اون فهرستتو برام بفرست مسنجرم
مرسده: من چند تا شو ندارم..تو داري؟
من:اره ميفرستم الاان واست...
يا اقاهه... سلام
ما: ااا سلاام..خوبين؟
اقاهه: چي شده انقده اشفته اين؟
ما: اخه مقالاهمون بايد همين الاان تحويلا بديمممم....
اقاهه: اوكي ...موفق باشين.
ما: مرسيييييييي
....
من: واي اين اقاهه ايراني بود؟؟؟؟ ابرومون رفت ... چه قد شلاوغ كرديم...
مرسده: اره... من ديگه پرينت مي گيرم مقالامو.. تو هم بگير كه بريم...
من: اوكي يه لحظه صبر كن....
من: مرسده پرينت نمي گيره....
مرسده: بفرست من برات پرينت بگيرم...
من: فرستادم....
مرسده: واي كامپيوتر خاموش شد..... بذار برم يه كامپيوتر ديگه....
من: ساعت 4:10 ..نره استاده...
من: بذار برم يه بار ديگه پرينت بگيرم شايد شد..... شد شد.... مرسده بزن بريم
.....

من:مرسده بدو بدو.......اااا نه ندو پام گرفت...
مرسده: من مي رم بگم استاده صبر كنه برامون...
من:باشه پس بدو
.....رسيديم....هنوز استاده هست....اخيش....

+نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت10:10 بعد از ظهرتوسط دخترك | |

بعد دو هفته كه به خودم قول دادم بيام خاطره هامو بنويسم اومدم كه شروع كنم.

دوشنبه از خواب كه بيدار شدم شروع كردم ماكتمو درست كنم و طرحاشو تموم كنم. با بدبختي تا 5:15 داشتم روش كار مي كردم كه قبل رفتن بدم امارا. يه جورايي تمومش كردمو رفتيم سمت فرودگاه كه بريم بريزبن. واي كه چقد منتظرش بودم. خوبيش اين بود كه دوست بابا هم مي اومد و قرار بود كلي خوش بگذره بهمون. البته سفر كاري بود ولي منو شهابم خودمونو انداختيم ديگه D:
هواي بريزبن چقدر شبيه قطر بود. واي كه چقدر دلم تنگ شد واسه قطر. اخيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي
سه شنبه رفتيم كنار رودخونه و موزه. از 4شنبه هم با شهاب رفتيم خريد و گشت و گذار پياده. هوا عالي بود خنك و افتابي با يه باد ملايم. چقدر دلم باز شد. چقدر شهر قشنگ بود. چقدر خوش گذشت. البته من به خاطر شهربازيش رفته بودم ولي نرسيديم بريم. ايشالا با دوستا ميريم تعطيل كه شديم.
اينم عكساي شهر بازي هايي كه نرفتيم...ايشالا بريم زود









+نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت8:16 بعد از ظهرتوسط دخترك | |

سلام به همگي

من تقريبا بعد 2 -3 ماه برگشتم.
اولين كارم اين بود كه قالبمو عوض كنم بعدشم مي خوام موضوع وبمو عوض كنم. مي خوام وبمو بكنم دفتر خاطرات انلاينم.
به زودي شروع ميكنم.البته بايد بگم دست به نوشتنم خوب نيست اصلا...ولي...

مي نويسم از انچه بر من ميگذرد... از روزهاي زندگي... تلخ و شيرين

+نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت2:15 بعد از ظهرتوسط دخترك | |

نمي دونم چرا ولي با اينكه تعطيل شدمو كاري ندارم ولي حوصله اپ كردن نداشتم اصلا.



ولي گفتم روز مادر اپيدم و از مامانا تشكر كردم پس روز پدرم اپ كنمو از همه پدرا تشكر كنم مخصوصا از بابا جونم كه خيلي دوسش مي دارمممممممممممممم

روزتون مباركككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككك

ايشالا هميشه سايتون بالا سر ما باشه

+نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت4:10 بعد از ظهرتوسط دخترك | |


وقتي خدا مادران را مي آفريد در روز ششم تا ديروقت كار مي كرد.
فرشته‌اي اومد و پرسيد: چرا اينقدر روي اين يكي وقت مي گذاري؟
و خدا پاسخ داد :
مي دوني چه خصوصياتي در نظر گرفتم تا درستش كنم ؟


بايد قابل شستشو باشه ولي پلاستيكي نباشه. بيش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعويض باشند. و بايد بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. .بايد بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگيره . با يه بوسه كه از زانوي زخمي تا قلب شكسته رو شفا بده. و همه اينها رو بايد فقط با دو تا دست انجام بده.


فرشته تحت تأثير قرار گرفته بود .
فقط دو تا دست غير ممكنه . مطمئني اين يك مدل درست و استاندارده ؟
اين همه كار براي امروز زياده بقيه‌اش رو بگذار براي فردا و تكميلش كن


نمي تونم ديگه آخراي كارمه. چيزي نمونده كه موجودي را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم.
وقتي بيمار مي شه خودش، خودش رو معالجه مي كنه و مي تونه 18 ساعت در روز كاركنه .


فرشته نزديكتر اومد و زن رو لمس كرد:
اين كه خيلي لطيفه!!
بله لطيفه. ولي خيلي قوي درستش كردم . نمي توني تصور كني چه چيزهايي رو مي تونه تحمل كنه و بر چه مشكلاتي پيروز بشه.


فرشته پرسيد : مي تونه فكر كنه ؟
خدا پاسخ داد : نه تنها فكر مي كنه مي تونه استدلال و بحث و گفتگو كنه .

فرشته گونه زن رو لمس كرد: ”خدا فكر كنم بار مسئوليت زيادي بهش دادي ! سوراخ شده و داره چكه مي كنه !”

       خدا اشتباه فرشته رو تصحيح كرد : چكه نمي كنه - اين اشكه .
فرشته پرسيد :به چه دردي مي خوره ؟
اشكها روش او هستند تا غمهاش، ترديدهاش، عشقش ، تنهائيش، رنجش و غرورش را بيان كنه .
فرشته هيجان زده گفت :خداوندا تو نابغه اي فکر تمام چيز هاي خارق العاده رو براي ساختن مادرها کرده اي ..
 

فقط يك چيزش خوب نيست.
خودش فراموش مي كنه كه چقدر با ارزشه .

 

دوستاي خو
بم(خانوما) روزتون مبارك و (اقايون) عيدتون مبارك.

چه روز خوبي بود امروز امتحانامم تموم شد و تعطيل شدم. هوراااااااااااااااااا




اسماني پرستاره دشتي پر از گل تقديم به اني كه بهشت زير پايش جا دارد.

به مامان خودمو همه ماماناي گل


+نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت11:14 قبل از ظهرتوسط دخترك | |




به اطلاع هموطنان عزيز مي رسونم كه............


 


امروز تولدمهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه 19 سالم شد

به به به به به به به به به به به به

دومين ساليه كه تو لدمو يه جاي ديگه مي گيرم. جاي دوستام مخصوصا فاطمه جونمو پرستوي عزيزم خيلي خالييي
ديگه كم كم دارم پا تو سن ميذارما .

الان من 2 ساعتمه ..... اخيي قربونش برم من





+نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت12:21 بعد از ظهرتوسط دخترك | |

دوستای خوبم می بینم که بین همتون عمو سبزی فروش از همه باهوشتره و جز اون ۲ درصده. تبریک عرض می کنم.

این جوابم عمو داده بود تو نظرا که گفتم اینجا هم بذارم

لطف کرده هم به من و هم به شما.چون من می خواستم فعلا یه مدت طو لانی سعی خودتونو بکنینو جز اون ۲ درصد بشین.

پس برین عمو رو دعا کنین.

۱- پنج تا خونه رو کاغذي که داريد بکشيد. خونه ها رو به اندازه کافي بزرگ بکشيد، چون قراره توشون چيزاي زيادي بنويسيد. ترجيحا از مداد استفاده کنيد که بشه پاکش بکنيد. تو هر خونه پنج قسمت رو جدا کنيد، و اين کلمات رو تو يه گوشه هر قسمت بنويسيد، نوشيدني، رنگ، مليت، سيگار و حيوان.
2- طبق جمله شماره 8 تو قسمت نوشيدني خونه وسطي بنويسيد شير.
3- طبق جمله شماره 9 مليت خونه شماره 1 نروژي هست.
4- طبق جمله شماره 14 رنگ خانه شماره 2 آبي هست.
5- طبق جمله شماره 4 خانه شماره 1 سبز و سفيد نيست (هر وقت که جايي نوشتم يه خونه اي فلان خاصيت رو نداره توش بنويسيد که نداره، مثلا الان تو خونه شماره 1 بنويسيد سبز نيست) چون بغليش ابيه، همچنين خانه شماره 5 سبز نيست چون خونه سبز بايد سمت راستش خونه سفيد باشه. پس يا 3 سبزه يا 4.
6- طبق جمله شماره 5 فقط خانه هاي شماره 3 و 4 ميتونند قهوه بخورند ، خونه شماره 3 که داره شير ميخوره پس فقط شماره 4 ميمونه، پس توش بنويسيد قهوه، همچنين تو قسمت رنگش هم بنويسيد سبز، پس طبق جمله 4 رنگ خونه 5 سفيده.
7- طبق جمله شماره 3 خونه دانمارکي يا شماره 5 هست يا 2 ، چون اولي که نروژيه بقيه هم يه چيزه ديگه مينوشند. پس تو اين دوتا خونه بنويسيد دانمارکي با يه ستاره بغل کلمه دانمارکي که معلوم بشه جوابتون قطعي نيست. تو قسمت نوشيدني اين دو خونه هم کلمه چاي رو به همين ترتيب بنويسيد.
8- طبق جمله شماره 1 خانه شماره 3 انگليسي و قرمز هست. چون بقيه يا رنگشون نميخوره يا مليتشون.
9- خانه شماره 1 زرد هست. (فقط رنگ اين مونده ديگه)
10- طبق جمله شماره 7 .... (خودتون ديگه ميدونيد چي ميخوام بگم)
11- طبق جمله شماره 11 خونه شماره 2 اسب نگه داري ميکنه.
12- طبق جمله شماره 12 خونه هاي 3 و 4 Blue Master نميکشند، خونه شماره يک هم اب ميوه نميخوره (Dunhill ميکشه).


13- طبق جمله شماره 13 خونه شماره 3 Price نميکشه. (انگليسيه)
14طبق چيزايي که تا الان گفتيم، خونه شماره 1 آب مينوشد، چون آب ميوه که نميشه بخوره، چاي هم که يا 2 مينوشه يا 5 ، بقيه نوشيدني ها هم که قبلا رزرو شدن ، پس فقط اب ميمونه.
15- طبق جمله شماره 15 خونه شماره 2 Blends ميکشه.
16- طبق چيزايي که تا حالا در مورد سيگار نوشتيم، خونه شماره 3 Pall Mall ميکشه.
17- طبق جمله شماره 6 خونه شماره 3 پرنده پرورش ميده.
18- از اونجا که خونه شماره 4 Blue Master نميکشه، پس Prince ميکشه، نهايتا خونه شماره 5 هم Blue Master ميکشه.
19- طبق جمله شماره 13 خونه شماره 4 المانيه.
20- طبق جمله شماره 12 خانه شماره 5 اب ميوه مينوشد، پس دانمارکي نيست (دانمارکي چاي مينوشيد)، پس خونه شماره 2 دانمارکيه و چاي مينوشه. بنابراين خونه شماره 5 سوئديه.
21- طبق جمله شماره 2 خونه شماره 5 سگ داره.
22- طبق جمله شماره 10 خونه شماره 1 گربه نگه ميدارد.
23- طبق 1 ساعت علاف شدن آلمانيه ماهي نگه ميداره!!!

+نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت1:53 بعد از ظهرتوسط دخترك | |